تبليغاتX
-----aLaKhaN-VaLaKhaN-----

                                       

 

          نام من عشق است است آیا می شناسیدم...؟ 

 

 

 

 

 

*********************************************

 

بانوی باشکوه غزل- ماه نقره پوش

 

میراث باستانی ویرانه های شوش

 

عطر ترنج وشالی امسال دامنت

 

اردیبهشت رابه کجامی برد- به یوش؟

 

گفتی غزل... غزل شدم و واژه ساختم

 

 گفتی که رود...مست شدم از تودرخروش

 

ناقوس نقره ای کلیسا ی «ارتدکس»

 

عیسی منم!شکسته صلیبی بروی دوش

 

 پایی برهنه سمت خیابا ن مولوی

 

فریادمی زنم که منم پیرمی فروش

 

شیرازخواجه ولب دردی نشا ن تو...

 

جام هزارساله ی تاریخ رابنوش

 

این آخرین بهارمراسبزتربخوان

 

این آخرین غزال غزل راکفن نپوش.

                                                بنیامین دیلم کتولی-                      

نوشته شده توسط بنیامین دیلم کتولی در ساعت 1:8 | لینک  | 

خیره شدن به رودخا نه ای ازجنس زمان وآب

وبه خاطرداشتن که زمان رودخانه ی دیگریست

دانستن اینکه چون رودخانه ای درگریزخودگم می شویم

وچهره هامان نقش هایی است نگاشته بر آب.

دریافتن که بیداری- رویای دیگریست

که خواب می بیند- بی رویابودن را- مرگی

که می لرزانداستخوان هایمان را- مرگی

که رویای شبانه اش می نامیم.

هرروزوهرسال رارمزی انگاشتن-

ازهمه ی روزهاوسال های انسان-

سپس طغیان سال ها رابدل کردن به رمز- به نغمه وآوا.

مرگ را- رویا دیدن- غروب را

طلایی واندوهگین چنین است شعر

فروتن وجاودانه می رودوبازمی آید- شعر-

همچون طلوع وغروب.

گاه به شامگاهان- چهره ای

به مامی نگرد ازاعماق آینه

شعربایدکه چنین آینه ای باشد-

چهره نما ی ما - برما

*خورخه لوییس بورخس*

نوشته شده توسط بنیامین دیلم کتولی در ساعت 13:31 | لینک  | 

 

سیامک بهرام پرورشاعرودوست گرامی که بندرعباس به من هدیه کرد....

 

آغازمی کنم غزلم را به نا م تو
حبل الورید شعر مرا خون تازه شو !

حبل الورید غیرتِ مردانِ مرد نیست
حبل الورید : قیمت یک تار موی تو !

نزدیکتر به تو... نه ! تو نزدیک تر به من !...
اصلاُ نه این نه آن !... فقط از پیش من نرو -

- تا آیه آیه، وحی برقصم شبیه شعر
تا شعله شعله، نور بپاشم به کوچه و -

- خواب هزار ساله این شهر منجمد
شهر چراغ قرمز و آژیر و تابلو -

- در این نبرد تن به تن آشفته ... تن به تن ؟! ...
نه !... یک هزار و سیصد هشتاد و سه به دو !!

بانو ! تمام بُعد زمان رو به روی ماست !
تاریخ ، حرف کهنه و این عشق حرف نو !

تو حرف تازه ای و غزل می زند ورق -
- تقویم را و تا ابدیت ، جلو جلو -

هر صفحه را به بوسه تو مُهر می کند ...
خیام ، مست عطر دهانت ، تلو تلو -

... می آید و دوباره رصد می کند ... تو را !
شک می کند ... دوباره رصد می ... دوباره... دو -

نه ! ...صد هزار باره ! ....یقین می کند ! ... و بعد

تاریخ نو : 1/ 1/ یکسال بعد تو !!

سیامک بهرام پرور

نوشته شده توسط بنیامین دیلم کتولی در ساعت 13:1 | لینک  | 

افسانه هاكه ازتو نوشتند كاتبان

برسنگ های خفته ی تاریخ باستان

بردفترورواق سلاطین گم شده

ازچشم های ساده ی توبردهان...دهان

یک تارموی زلف توافتاد برزمین

سرگشته اندعالمی ازکشف آن نشان

بیت الحرام چشم توراقبله کرده اند

دوشیزگان عشوه فروش شکرزبا ن

ازکاهنان معبد واهرام مصرتا-

ویرانه های سنگی یونا ن باستان

آرش نشسته تاکه بگیرد برای خود

ازمژه هات تیروازابروت هم کما ن

درچین گیسوان توبت خانه های چین

برگونه های سرخ توصد جام ارغوان

اردیبهشت را بتکا ن برطناب با د

ازروسری ودامن گلدارترکمان

پیراهن بهاری توفصل تا زه ایست

برروی دست های عرق کرده ی جهان

جامانده ردپای توبرصورت زمین

ازاورشلیم وناصره تامصروبالکان

خونت شراب کهنه ی خمخانه های بلخ

باقیست برلبان توچشمان صوفیان

برگردگردنت گره آبشارنیل

برشانه های مرمری ات رودها روان

جغرافیای چشم توخورشید دیگریست

درسینه ات بزرگترین اطلس جها ن

 بنیامین دیلم کتولی

نوشته شده توسط بنیامین دیلم کتولی در ساعت 12:58 | لینک  | 

 

 

درآخرین سکانس جهان زیرآب رفت

 

شاعربدون حدس وگمان زیرآب رفت

 

 

اجساد منبسط شده-ارواح- کلبــه ها

 

با سمفونی ظهــر جهـان زیرآب رفت

 

 

پس کوه ها شکاف گرفت ودرخت ها

 

درلحظه های پوچ زمان زیرآب رفت

 

 

درشکلهـای هنـدسـی ابـرهـا هنــوزــ

 

نشکفته بـود ماه جـوان زیرآب رفت

 

 

یک جفت چشم قهوه ای نیم بازمست

 

درآخـریـن خطـوط رمـان زیرآب رفت

 

 

خرداد،نورسیده ترین ماه سال سوخت

 

اُردی بـهـشـت در چمـدان زیرآب رفت

 

 

              ***

آکواریم شکسته ویک مردغرق خواب

 

لبریزبود از هیجان ـــ زیرآب رفــت .    

نوشته شده توسط بنیامین دیلم کتولی در ساعت 12:57 | لینک  | 

 تقدیم به خاک فلسطین

پا شیده است خون توبرروی خاک ها

براستخوان پوک زمین- برپلاک ها

مشق تفنگ وآتش وتابوت می کنند

انگشتهای له شده ات روی تا ک ها

هی سنگ- سنگ- سنگ به پایان نمیرسد

ارکست مرگ – سمفونی سینه چاک ها

صد ها گلوله بردهنت بوسه می زنند

وقتی دمیده دررگ توخون پاک ها

پیچیده درتمام تنت بوی انفجار

تادورباشی ازهمه ی اشتراک ها

فرداشروع قصه ی منصور های توست

وقتی که عشق گمشده در زیرخاک ها

بنیامین د یلم کتولی خرداد 83

نوشته شده توسط بنیامین دیلم کتولی در ساعت 12:55 | لینک  | 

 مراکه هیچ ندیدی چه گونه شد حا لت

بلند می پردآیا درآ سما ن با لت

کدام دست کشیده به سمت تو خودرا

رسیده میوه ی ممنوعه ی تن کا لت

ازاین که شعرنگفتم گلایه ای داری

دلم نخواست پریشانن نمایم احوا لت

بلندمی پری آیا به فکرمن هستی

بدون با ل نمی شد پرید د نبا لت

بیا وموی برافشا ن و پیرهن بتکا ن

که خانه پرشوداز عطرخوب و سیا لت

همین که نامه ی من راکسی به دستت داد

بخوان وجای بده گوشه ی پرشا لت

< حسین دیلم کتولی >

نوشته شده توسط بنیامین دیلم کتولی در ساعت 12:54 | لینک  | 

 

واقعاٌ ایمان کرخی یک روح شاعرانه ی محض در کالبد خراسان است...امیدوارم که بتوانید این روح را بخوانید...

کا مل شدیم چون که به جنگ ایستاده ایم

چندیست زیرتیغ تفنگ ایستاده ایم

هیتلرکنار خودکشی شب چنین نوشت:

ما روی ماه مثل پلنگ ایستاده ایم

وفکرمی کنیم، فقط فکرمی کنیم

با چکمه روی لکه ی ننگ ایستاده ایم

ماهی نمانده برتن عمان نیلگون

بربرکه ای به صیدنهنگ ایستاده ایم

خون ازرگ بریده ی اهوازمی جهد

ما درصف بلیت فرنگ ایستاده ایم

ایمان کرخی - نیشابور

نوشته شده توسط بنیامین دیلم کتولی در ساعت 12:54 | لینک  | 

من وژاك پره ور
پيپ مي كشيم
و در ليوانهأي پايه بلند
ودكا می خوريم
ژاك پره ور كه مست نيست
از برج ايفل بالا مي رویم
تا
به هواپيمائي كه از پاريس بلند تر شده
بليط رفت و برگشت بگيريم
به آمريكاي جنوبي ،كا ليفرنيا
ژاك پره ور ، آكارديون
من ، ساز دهني
موسيقي متن يك فيلم كوتاه
يك سرخپوست
از قبيله اش فرار مي كند
و يك كابوي تنها

هر روز
با سايه اش دو ئل مي كند

شكست مي

خو

      ر

        د
من وژاك پره ور پيپ مي كشيم
يك سرخپوست ويك كابوي تنها
صلح می كنند0

«مرتضي شاهين نيا»

نوشته شده توسط بنیامین دیلم کتولی در ساعت 12:53 | لینک  | 

یکی از زیباترین غزل هایی که تا به حال از دوست عزیزم علیرضا بدیع را شنیدم

با هم بخوانیم ....

 .

...ومن ازآتش وازتاروپود پنبه تنت

چه دیدنی ست توبامن نبردتن به تنت

دمی به آینه ها فوت کن بهاراندام

گلاب وعطر وازین چیزها نزن به تنت

برای من یکی ازچارخانه هاکافی ست

که میهمان بشوم روی پیرهن به تنت

برقص معبد بشکوه(چین) که دیدنی است

طواف دامن گلدار ترکمن به تنت

من آتشم وتوازپنبه ای مراقب باش

خدانکرده نیفتد نگاه من به تنت

رسیده آن شب قدری که جبرییل شوم

وبازگوبشود سوره ی دهن به تنت

*******

چه شد که ازماخاکستری به جامانده است؟

عليرضا بديع- نيشا بور

نوشته شده توسط بنیامین دیلم کتولی در ساعت 12:50 | لینک  | 

 مردعبوس خیس عرق تکیه زدبه در

نه این منم-منم سگ ولگرد دربه در

دارم برای شعرتورا دارمیزنم

داردتمام زندگیم می شودهدر

رویای منتشرشده درخواب های من

دلواپس غرورپدر دخترم سحر

ای کاش دست خالی بی هدیه بشکند

شرمنده ام ببخش عزیزم نگوپدر

اندازه ی تمام جها ن دوست دارمت

با بای خوب...بودم- شاید- ولی اگر...

کی بودقول دادعروسک بیاورد-

حالابزرگترشده ام روسری بخر

آری بزرگترشده ای من ندیده ام

داردمیان چشم سیاه تویک نفر-

مانند بیست سالگی ام راه می رود

بابا- کلاغ- شعر- بجنبی عروس پر

سلو ل انفرادی من میشوداتاق

بی توغزل- غزل- نه نه!این زخم تازه تر

این آسمان به نمره ی کفشت نمی خورد

آهسته ترپرنده ی غمگین من بپر

***

شاعرببین چگونه تورا زخم می زنند

ای بیت های آخ...شکستم ک... بو...ت... تر-

بابا توبا زقرص نخوردی الوالو

مامان دوباره حال پدربد شده بیا

جوادگنجعلی- نیشابور

نوشته شده توسط بنیامین دیلم کتولی در ساعت 12:48 | لینک  | 

 این قصه ای که شرح تمامی مردم است

دراین مدارگیج زمین با رچندم است

درلابه لای چرخ زما ن آدمی کجاست

تنهابروی خاک مگربوی گندم است

زن،سیب،ما ر،گند م وآدم بهانه بود

ابلیس این میانه فقط درتداوم است

با یک نگاه وسوسه انگیزدیده اند

دریای بیکران دلی درتلا طم است

گویا که هیچ راه فراری نمانده است

ابلیس ازخدای خودش درتقدم است

 *حسین دیلم کتولی*

نوشته شده توسط بنیامین دیلم کتولی در ساعت 12:44 | لینک  | 

 بی توازچادرگلداربدم می آید

ازنگاه درودیواربدم می آید

آنقدردیررسیدی به شب راه آهن

که زدهقان فداکاربدم می آید

{پدرم روضه ی رضوان به دوگندم بفروخت}

داردازمردم بازاربدم می آید

سیب ازچشم درختان سپیدارافتاد

ازدرختان سپیدا ربدم می آید

تونباشی دگرازهرچه شبیه آب است

یا ابوالفضل علمداربدم می آید

حامد حسین خانی- کرمان

نوشته شده توسط بنیامین دیلم کتولی در ساعت 12:42 | لینک  | 

...گاهی اوقات که دلم برای غزل تنگ میشود یا اینکه خیلی

احساس تنها یی وخفقان میکنم ،احساس میکنم که تنهایک

چیزاست که به این زخمها التیام می بخشدوآن چیزی جز

خواندن غزل های مرحوم حسین منزوی نیست...

پله ها درپیش رویم،یک به یک دیوار شد

زیرهرسقفی که رفتم،برسرم آوارشد

خرق عادت کردم امابرعلیه خویشتن:

تابه گرد گردنم پیچدعصایم مارشد

اژدهای خفته ای بودآن زمین استوار

زیرپایم ناگه ازخواب قرون بیدار شد

مرغ دست آموزخوشخوان کرکسی شدلاشه خور

وآن غزال خانگی برگشت وگرگی هارشد

گل فراموشی وهرگلبانگ خاموشی گرفت

بسکه درگلشن شبیخون خزان تکرارشد

تا بیا ویزند ازاینان آرزوهای مرا

جابه جادرباغ ویران هردرختی دارشد

زندگی باتو چه کردای عاشق شاعر!مگر،

کا ن دل پرآرزوازآرزوبیزارشد؟

بسته خواهدمانداین درهمچنان تاجاودان

گرچه بر وی کوبه های مشتمان رگبارشد

زهره ی سقراط بامانیست رویاروی مرگ

ورنه جام روزگارازشوکران سرشارشد.

*حسین منزوی*

نوشته شده توسط بنیامین دیلم کتولی در ساعت 12:40 | لینک  | 

...گاهی اوقات که دلم برای غزل تنگ میشود یا اینکه خیلی

احساس تنها یی وخفقان میکنم ،احساس میکنم که تنهایک

چیزاست که به این زخمها التیام می بخشدوآن چیزی جز

خواندن غزل های مرحوم حسین منزوی نیست...

پله ها درپیش رویم،یک به یک دیوار شد

زیرهرسقفی که رفتم،برسرم آوارشد

خرق عادت کردم امابرعلیه خویشتن:

تابه گرد گردنم پیچدعصایم مارشد

اژدهای خفته ای بودآن زمین استوار

زیرپایم ناگه ازخواب قرون بیدار شد

مرغ دست آموزخوشخوان کرکسی شدلاشه خور

وآن غزال خانگی برگشت وگرگی هارشد

گل فراموشی وهرگلبانگ خاموشی گرفت

بسکه درگلشن شبیخون خزان تکرارشد

تا بیا ویزند ازاینان آرزوهای مرا

جابه جادرباغ ویران هردرختی دارشد

زندگی باتو چه کردای عاشق شاعر!مگر،

کا ن دل پرآرزوازآرزوبیزارشد؟

بسته خواهدمانداین درهمچنان تاجاودان

گرچه بر وی کوبه های مشتمان رگبارشد

زهره ی سقراط بامانیست رویاروی مرگ

ورنه جام روزگارازشوکران سرشارشد.

*حسین منزوی*8

نوشته شده توسط بنیامین دیلم کتولی در ساعت 12:40 | لینک  | 

این خیابان حرفهای جدی را

بدجورزیرمی گیرد

مواظب خودتان باشید

روزنامه هاهم که همیشه بدرد لاس زدن

باسبزی های پلاسیده می خورند

تازه خیلی که خبرشان داغ باشد

می شوددخترهمسایه که شوهرنکرده

گاوشان زایید

اصلاً این خیابان آد م را

به یاد دریا می اندازد

هرکسی تورپهن کرده

یک عده قلاب انداخته

بعضی هاهم کی هی کرم می شوند پای

این تلفن های خاکستری

چرادروغ

خودم راتوی تلویزیون دید م

شهرشب جمعه های قبرستان بود

جل الخالق

این ابرها چه شکلک های عجیبی درمی آورند

خودشان بارانی سیاه می پوشند

انتظاردارید به هم می رسند گریه نکند

به فرض هم که باد توی روزنامه افتاده

یک نفرصدای این خیابان راکه کند

چترهای محترم هوای خیس تمام شد

لعنت برپدرومادرکسی که اینجا...

من فقط این روزها نامه ای حل می کنم

که جدولش شعر باشد

 د یوانه

 فعلاً نیستم            شماره ای بدهید

تا با شما تماس  بکیرم!

                                 *سیدمحمدعلوی راد* 

نوشته شده توسط بنیامین دیلم کتولی در ساعت 8:29 | لینک  | 

از آقای کمیل قاسمی برای ساپرت وبلاگ متشکرم

نوشته شده توسط بنیامین دیلم کتولی در ساعت 21:38 | لینک  |